فرامرز حیدری| کارشناسی ارشد کسب و کار

تاریخ اقتصاد ایران، بهویژه پس از پایان دوران جنگ تحمیلی، نشاندهنده گذار از یک اقتصاد متمرکز و مبتنی بر سهمیهبندی به سمت اقتصاد بازارمحور است. در چنین دوران حساسی که کشور با چالشهای بازسازی زیرساختها، کمبود نقدینگی و نیاز به نوسازی صنعتی مواجه بود، بازاریابی نقشی فراتر از یک ابزار ساده فروش ایفا کرد؛ بازاریابی به کاتالیزوری برای احیای تولید ملی و تغییر نگرش در نظام عرضه و تقاضا تبدیل شد. بررسی این نقش در بستر اقتصاد پساجنگ، آموزههایی عمیق برای مدیریت بحران و توسعه پایدار ارائه میدهد.
در سالهای پس از جنگ، اقتصاد ایران با پدیدهای به نام «اقتصاد کمبود» مواجه بود. در این شرایط، بسیاری از تولیدکنندگان نیازی به بازاریابی حس نمیکردند، چرا که هر آنچه تولید میشد، بیدرنگ در بازار به فروش میرفت. با این حال، با آغاز سیاستهای تعدیل اقتصادی و ورود تدریجی کالاها، رقابت بهتدریج شکل گرفت. در این دوره، بازاریابی نقش حیاتی «آموزش بازار» را بر عهده داشت. شرکتها باید به مصرفکنندگانی که سالها با کالاهای یکسان و محدود خو گرفته بودند، ضرورت انتخاب بر اساس کیفیت، برند و خدمات را میآموختند. بازاریابی در این برهه به بنگاههای ایرانی کمک کرد تا از پیله تولیدات انبوهِ یکنواخت خارج شده و به سمت تولیدات متنوع و مشتریمدار حرکت کنند.
یکی از چالشهای بزرگ دوران بازسازی، جلب اعتماد مصرفکننده نسبت به کالای داخلی بود. در آن سالها، ذهنیت عمومی به دلایل مختلف، کیفیت کالای خارجی را برتر از تولید ملی میدانست. بازاریابی پساجنگ در ایران با بهرهگیری از تکنیکهای برندینگ و تبلیغات هدفمند، مسئولیت «تغییر ادراک» را بر عهده گرفت. برندهای نوظهور در حوزههای لوازم خانگی، مواد غذایی و صنایع سبک با تمرکز بر تبلیغات صادقانه و تأکید بر هویت ایرانی، تلاش کردند تا جایگاه خود را در سبد خرید خانوارها تثبیت کنند. این فرآیند نه تنها به رشد فروش بنگاهها انجامید، بلکه در سطح کلان، باعث تقویت «غرور ملی اقتصادی» شد که برای بازسازی کشوری که از جنگ برخاسته، حیاتی بود.
علاوه بر این، بازاریابی در اقتصاد پساجنگ نقش مهمی در «توزیع منابع» داشت. در سالهای نخست بازسازی، سیستمهای توزیع ناکارآمد بودند. بازاریابی مدرن با ورود به بحثهای لجستیک، کانالهای توزیع و مدیریت ارتباط با مشتری (CRM)، به تولیدکنندگان کمک کرد تا محصولات خود را با هزینه کمتر و سرعت بالاتر به دست مصرفکنندگان نهایی برسانند. این بهینهسازی توزیع، خود عاملی بود برای کاهش فشارهای تورمی ناشی از کمبود کالا و هزینههای واسطهگری که در آن دوران به شدت اقتصاد را آزار میداد.
همچنین، بازاریابی در دوران بازسازی بستری برای جذب سرمایهگذاری فراهم کرد. بنگاههایی که توانسته بودند با استراتژیهای بازاریابی صحیح، سهم بازار خود را تثبیت کنند، به گزینههای جذابتری برای سرمایهگذاران داخلی و حتی در مقاطعی برای مشارکتهای خارجی تبدیل شدند. بازاریابی به زبانِ مشترک میان تولیدکننده و بازار تبدیل شد و نشان داد که موفقیت در اقتصاد پساجنگ، تنها در گرو بازسازی ماشینآلات نیست، بلکه نیازمند بازسازی ذهنیتِ بنگاهداری است.
من معتقد هستم که بازاریابی در ایران پساجنگ، سدی در برابر آشفتگیهای بازاری بود که پس از سالها انزوای اقتصادی بروز کرده بود. بازاریابی با نظم بخشیدن به ارتباط میان بنگاه و جامعه، مانع از هرجومرج در تقاضا شد و به دولت کمک کرد تا از طریق هدایت بازار، نرخهای رشد اقتصادی را پایدارتر کند. در واقع، بازاریابی در آن دوران، ابزاری برای «نرمالسازی» فعالیتهای اقتصادی در کشوری بود که از یک شرایط اضطراری خارج شده بود.
در پایان، تجربه بازاریابی در ایران پساجنگ به ما میآموزد که در هر شرایطی که اقتصاد از یک وضعیت سخت عبور میکند، بازاریابی نباید به عنوان یک هزینه اضافی تلقی شود. بلکه برعکس، بازاریابی راهبردی است که به تولید ملی جهت میدهد، انتظارات مصرفکننده را مدیریت میکند و اعتماد عمومی را بازسازی مینماید. اگر امروز بخواهیم از آموزههای آن دوران برای عبور از نوسانات کنونی استفاده کنیم، باید بیش از هر زمان دیگری بر «بازاریابی مبتنی بر ارزش» تمرکز کنیم؛ بازاریابی که در آن، بنگاه اقتصادی نه فقط به سود کوتاهمدت، بلکه به جایگاه خود در زنجیره ارزش ملی و تقویت زیرساختهای اقتصادی کشور در بلندمدت متعهد است





